تبليغاتX
محاوره

محاوره

احمد زید آبادی بی کس و تنها در مساحتی ناچیز رنج می برد.

چندان اهل مته به خشخاش گذاشتن نیستم اما این شعار های "مرگ مرگ مرگی" که برای دهن کجی به حاکمیت علیه کشورهایی مثل روسیه و چین سر داده می شد کمی نگران کننده شده است. اوضاع ما مثل محکومی است که به دلیل رفتار خوب آزاد شده است اما همیشه باید تحت نظر باشد که بار دیگر به یک ضد اجتماع تبدیل نشود. او شهروندی آزاد است اما بیشتر از دیگران زیر ذره بین است و هر کنش مشکوک او نگران کننده تلقی می شود.

به نظر تاریخچه خشونت ما  آنقدر جدی است که تمایل بخشی از جنبش سبز برای حرکت به سمت سفارت روسیه می بایست نگران کننده به نظر آید.

ناسلامتی ما  هشتاد نود سال پیش "ماژور رابرت ايمبري"  نايب كنسول سفارت آمريكا را کف خیابان اینقدر زده ایم که از شدت خونریزی در بیمارستان روح از تنش خارج می شود و  در زمره ممالک پیشرو در  "دیپلمات کشی" به شمار می آییم.

            

                                                       سنگ قبر ماژور ایمبری

 

سی سال پیش از دیوار خاک یک کشور بالا رفته ایم و اسیر گرفته ایم و ۴۴۴ شبانه روز چشم بندی کرده ایم.

سه چهار سال پیش از این بالا روی ، چریک های سازمان مجاهدین، دو سه مستشار آمریکایی را به گلوله بسته اند. موافق هستید که از سابقه قابل اعتنایی در خشونت دیپلماتیک برخوردار شده ایم؟

دهن کجی یک جنبش مدرن باید مانند خود آن مدرن و امروزی باشد. "مرگ" و "نفرین" به نظر میراثی  پیر و هراس انگیز می آید. شاید تصور ان باشد که شعار "مرگ بر روسیه" تنها شعاری است برای خنثی کردن احساسات ضد غربی حاکمیت. اما بپذیریم که در وضعیت غیرنرمال کنونی هر تصوری ممکن است کم کم شکل عینی به خود گیرد. دور از ذهن نیست که با چند مرگ بر روسیه گفتن دیگر در آن فضای ملتهب باور بداریم که بخشی از تقصیر ها متوجه روسیه است. آنگاه الگوی ۱۳ آبان ۵۸ در ذهنمان رژه رود و بعد هوس کنیم حال یک دیپلمات روس یا چینی را بگیریم.

حاشیه

دیروز اکونومیست در مقاله "نوامبر سبز" نوشته بود، در روز چهارشنبه(سیزدهم آبان) پاره ای از جنبش سبز شعار "مرگ بر هیچکس" سر داده است. اگرچه هنوز "مرگ" اش ملال آور است اما نشان از عزم و روحیه بالای جنبش سبز در مهار و تعدیل خویش دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط سامان صفرزائی  | 

تو اين زندگي فقط وقتي خوشحال مي شدم كه بدونم براي چيزي با ارزش امنيتم در خطر است. اون چيز براي من نوشتن يادداشت هاي كم سانسور سياسي بود. مهم نبود كه ماهيت آن ها خطربرانگيز بود يا نه اما خاطرم هست كه قلبا آمادگي اش را داشتم. اين روزها ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:28  توسط سامان صفرزائی 

يعني ميشه يكي از همين روزها احمدي زيدآبادي وقتي نيمه شب از خواب مي پرد به جاي ترك هاي چرك و زخمي ديوار هاي تنگ روبرويش، در و ديوار اتاق خواب و بوي فرزندان و همسرش را ببيند؟ و به شوق اينكه چند ساعت ديگر تا صبح مانده است تا انگشتانش به سوي خودكار بدود پتويش را بر سر بكشد و آرام بخوابد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:38  توسط سامان صفرزائی  | 

گارانتي چنين توافقي از سوي ايران خيلي بالا به نظر نمي آيد، مگر آنكه تجديدنظر جدي در سياست هاي بين المللي ايران به وجود آمده باشد. آن تجديد نظر هم تنها در يك صورت ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:10  توسط سامان صفرزائی  | 

سيزدهم آبان پرتره اي از اوج بي پناهي دولت موقت است، بيچاره مهندس ليبرال ما، هيچ جنبش سبزي پشتش نماند، تنهاي تنهاي تنها ماند.

   


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 4:11  توسط سامان صفرزائی  | 

خدایا ، "مارگریتا"ی من کجاست تا جنایت ناخوداگاهش را به گردن گیرم؟ احساس می کنم زمان خاکستر شدن نزدیک است، همان...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:38  توسط سامان صفرزائی  | 

 ممکن هست است پیش از آنکه چیزی نمانده باشد سر سردت در آن تاریکی محض به زمین کوبیده شود، کسی برایت طلوع کند؟ می شود با یک ...


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:28  توسط سامان صفرزائی  | 

اینجا شبیه به دختری زیبا با چشمان آتشین و فریبنده شده است که خائنانه مرا از آغوش گرمی که داشتم جدا کرده است. شبیه ...

 


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط سامان صفرزائی 

ما بي تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم، اين نگاهی ....


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:10  توسط سامان صفرزائی  | 

برخی مردان رفاقتی انچنانی با تو بهم نمی زنند اما حضور سنگینی دارند. جنس دیگری اند. بزرگتری شان مثل .....


دنباله ي مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:28  توسط سامان صفرزائی  |